آیا دوباره نیمه های ظهر
دوان دوان از پله های خانه قدیمی مادربزرگ بالا خواهم رفت؟
و از آسمان بالای سر تکه ای نور خواهم چید؟
نه...
بازگشتی در کار نیست
و این، ناتوانی دست هایم را می گویم
زهری است که هزاران بار در روز به قلبم می ریزد
و دردش اشک را بر چشمانم جاری می کند
من گم شده ام
در دوردست هایی که روزی وجود داشتند
و عجیب دلم لک زده برای مرغزار های سبز و نسیم خنک صبحگاهی
و بوی گس کاج در هوا
و انگورهای درشت و شیرین...
هر روز با خدا معامه ای می کنم
از او می خواهم مرا باز گرداند به کودکی، به خانه مادربزرگ، به سو سوی چراغ نفتی روی کرسی و برف درشت نرم سرد پشت شیشه باغ...
اما
روزها رفتند و می روند
و من هر روز پیر تر و غمگین تر
به امید قولی که خدا داده است می مانم
شاید هزار سال دیگر
چه کسی می داند؟ ......
<خودم>