من خیری از
انسان ها ندیدم و شاید خیری هم به کسی نرسانم
پس استعفا
می دهم
مرا از این
شهر متمدن امروزی باز گردانید به همان غار های سنگی هزار سال پیش
بوی انسانیت
در آنها بیش تر جاری است...
کوچه باغ
های سرسبز و سرشار از بوی یاس و اقاقی
مرا باز
گردانید به عصر زندگی
من بیزارم
از خودم، از مردم، از شهر...
دلم هوای
گورستان را کرده است...سکوتی مطلق..و مرده هایی که شاید آرامش داشته باشند...
دلم برای
لختی سکوت لک زده است..
خدا
دیگر امیدی
ندارم؛ جانم از تو؛ فقط آرامشی عطایم کن...
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:45 توسط سیما
|
در هر حرفی از این نوشته ها، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم. --------------------------------- استفاده از اشعار و تصاویر وبلاگ در صورت ذکر نام سایت مجاز است