مگر می شود؟
بدون تو
در آغوش دیگری احساس ترس نکرد؟
مگر می شود به دور از نگاه های امن ات
خندید، گریست و نگاه کرد؟
به قول فروغ
مگر می شود که با تماس هرزه هر دستی
فریاد بر آورد که
آه، من چقدر خوشبخت ام...
هر روز تکرار می کنم که "می شود"
هرگز به تو دروغ نگفتم
به مردم شاید
شاید بتوان خوشحال بود و مست
اما
آینه را چه کنم؟
"نویسنده: خودم"
در اين جهان لا يتناهي،
آيا، به بيگناهي ماهي،
- ( بغضم نمي گذارد، تا حرف خويش را از تنگناي سينه بر آرم ! )
گر اين تپنده در قفس پنجه هاي تو،
اين قلب بر جهنده،
آه، اين هنوز زنده لرزنده،
اينجا، كنار تابه!
در كام تان گواراست؛
حرفي دگر ندارم ! ...
***
اما بگو کجاست؟آنجا که - زیر بال تو - در عالم وجود
یک دم به کام دل
اشکی توان فشاند
شعری توان سرود؟