چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک
اشک باغبان پیر رنجور است
که شب ها راه پیموده
همه شب تا سحر بیدار بوده
تاک ها را آب داده
پشت را چون چفته های مو دو تا کرده
دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این خون است
خون باغبان پیر رنجور است
چنین آسان مگیریدش
چنین آسان منوشیدش
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم
و یا در خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
شرابش از کجا خوانید ؟ این مستی نه آن مستی است
شما از خون من مستید
از خونی که می نوشید
از خون دلم مستید
مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است
دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه ی لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا این کاسه ی خون است
مرا این ساغر اشک است
چنین آسان مگیریدش
چنین آسان منوشیدش
<شعر انگور . نادر نادر پور . ۳۵ - ۱۳۳۴>
ای خداوندسوختم...
کاری بکن.....
آتش گرفتم
پس آب کوثرت کجاست؟
پس کجاست آنکه قرار است بیاید و دواها را، نان را و خوشبختی را قسمت کند...
ای خدا، کاری بکن...
<خودم>
آیا دوباره نیمه های ظهر
دوان دوان از پله های خانه قدیمی مادربزرگ بالا خواهم رفت؟
و از آسمان بالای سر تکه ای نور خواهم چید؟
نه...
بازگشتی در کار نیست
و این، ناتوانی دست هایم را می گویم
زهری است که هزاران بار در روز به قلبم می ریزد
و دردش اشک را بر چشمانم جاری می کند
من گم شده ام
در دوردست هایی که روزی وجود داشتند
و عجیب دلم لک زده برای مرغزار های سبز و نسیم خنک صبحگاهی
و بوی گس کاج در هوا
و انگورهای درشت و شیرین...
هر روز با خدا معامه ای می کنم
از او می خواهم مرا باز گرداند به کودکی، به خانه مادربزرگ، به سو سوی چراغ نفتی روی کرسی و برف درشت نرم سرد پشت شیشه باغ...
اما
روزها رفتند و می روند
و من هر روز پیر تر و غمگین تر
به امید قولی که خدا داده است می مانم
شاید هزار سال دیگر
چه کسی می داند؟ ......
<خودم>
وقتی من رفتم
پشت سرم آب ریختند و قرآن خواندند...شاید بر گردم..
حیف...که ریشه هایم در خاک مانده
و ساقه های جوانم شکسته اند..
کاش پدرم بود و با دستان نیرمند اش یاریم می کرد
و مادرم که بوی پیراهن اش نفس حیات بخش زندگی ام بود...
راستی، می دانستی؟ من مدت ها است که مرده ام
و پشت سر مرده کسی آب نمی ریزد...