تو را که مدت ها می شناختم
از دست دادم...
چنان دوستت داشتم که ...
بگذریم... چشم هایت خنده کنان خوب بر سرنوشت من خندید..
حالا فکرش را بکن، به چه امید
در چشمان او نگاه کنم
او که زمخت است و سیاه و در پس چشمانش دیوی نشسته سخت
خودت بگو به چه امید شب را به روز بگذرانم؟
با چه امید به خانه بیایم؟
دلم برایت تنگ شده مثل نی نی که بهانه مادرش را می گیرد..
باور کن در این کنج سیاه سرد
چشمانت مثل ستاره ای سو سو می زند و صدایت مثل لالایی ماه است؟
بگو... به کدامین گناه باید ساخت و سوخت؟
لعنت بر من و دست های ناتوانم...برایم دعا کن...با چشم های سیاه ات و خنده کودکانه ات..
دعا کن بروم از این دیار سرد و تاریک..
می دانم که در این دنیا به تو نمی رسم... دعا کن شاید جایی وقتی ...
شاید...
خودم
ديرگاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است.
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
در پس پرده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي بيند
آدمي هست كه مي پويد راه.
تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سرو رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي پيمايد
مي كند فكر كه مي بيند خواب.
بعد از تو
این شب ها
تکرار کابوس است...
گاهی اوقات حوصله ام سر
می رود
از کتاب هایم، این همه
کاغذ و کتاب...دوستان بی زبان ...
دوستی داشتم...زندگی ای...خوشی
های کودکانه و دویدن در مزرعه های گندم و لم دادن زیر سایه های تاک ..
و من چه بی خیال گرمای
خواب ظهر تابستان را با برشی هندوانه خنک به شیرینی وصف ناپذیری تبدیل می کردم ..
و مادرم که سپید بود و
نور...و دستهایش بوی اقاقی می داد ..
و شیرینی نگاه های پدر
و خنده های برادم ...
آن روزها رفتند و به
قول فروغ مثل نباتاتی در آفتاب سوختند ..
می بینی؟ کارم هر شب
این شده است که بنشینم و چند دانه اشک بر روی گور آرزوهای برباد رفته ام بریزم ...
شاید لاله ای رویید... که
می داند؟
خودم
گر آمدنم به خود بدی نامدمی
ور نیز شدن به من بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
حکیم خیام