تبليغاتX
یک درخت گیلاس عاشق

Flower Beauty....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 5:10 توسط سیما |

گر کار فلک به عدل سنجيده بدي
احوال فلک جمله پسنديده بدي
ور عدل بدي به کارها در گردون
کي خاطر اهل فضل رنجيده بدي

خیام

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:57 توسط سیما |

Shine

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:19 توسط سیما |

دیگر توان ندارم

شب ها با صدای جیرجیرک پشت پنجره می نشینم و زار زار باران می بارم

هوای خنک ،صدای باد در صنوبر های پیر، کرسی گرم، چراغ نفتی و صدای گرم مادر بزرگ..

و دوباره روز...

گشتن، دویدن و جیغ زدن و خندیدن های طولانی... همیشه منتظر بودیم ببینیم جوجه ی کدام هدهد زودتر بیرون می آید تا برویم و تماشایش کنیم.. و صدای مادرم که ظهر ها مثل خورشید به دنبالمان می آمد و هرچه می کردیم که از دستش فرار کنیم نمی شد؛ بغلمان می کرد و خنده کنان جیغ می زدیم: نه... نمی شود کمی بیشتر بمانیم؟

....

روزهای کودکی ام مثل باران های بهاری زیبا و کوتاه گذشتند... و من، همه چیز را گذاشتم و آمدم به این دوزخ که به قول شاملو:

اینجا گرچه بهشت شاد خدایان است

بی تو، این سرزمین غمزده زندان است..

آیا نمی شد دستانم را دوباره در دستان گرم مادر می گذاشتم و با همان سبکبالی کودکی در میان کشتزار ها می دویدم؟

باور کن... حاضرم همه چیز را بدهم و بازگردم...

فقط منتظر یک لبخند ام.. یک اشک..

چرا هیچ کس در این دوزخ نمی خندد؟

<خودم>

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 18:2 توسط سیما |

عشق ما را هیچ اندوهی نبود
امشب آن لذت قدیم را در هم می یابیم
گرچه شادمانی ما به زودی به پایان می آید

من به راه طولانی ای می اندیشم که در پیش دارم
بیرون می روم و به ستاره ها می نگرم
تا شب را در جامه تازه اش ببینم
قلب العقرب و ید الجوزاء
هر دو غروب کرده اند.

اکنون وقت آن است که خانه را ترک کنم
نمی دانم آیا هرگز دوباره هم را خواهیم دید؟
همدیگر را تنگ در آغوش می فشاریم و بغض می کنیم
چهره مان جویباری از اشک.

بدرود ، دلبرم
گلهای بهاریِ زیبایی ات را محافظت کن
به روزهایی بیندیش که با هم شاد بودیم
اگر زنده ماندم برمی گردم
اگر مردم،
هرگز مرا از یاد مبر.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 17:49 توسط سیما |

بگذار مجالی بیابم
برای خوشآمد گویی به این عشق
که سرزده از راه رسیده است .

بگذار مجالی بیابم
تا فریاد آرام چهره ای را
که بر می آید از میان درختان فراموشکاری.

مجالی به من بده
برای گریختن از این عشق
که خون ام را می ایستاند .

بگذار مجالی بیابم
برای درک نامت ،
نام ام ،
و جایی که زاده شدم .
بگذار مجالی بیابم
برای دانستن جایی که می میرم و
دیگر بار جان خواهم یافت
چونان چکاوکی در چشمهای تو !

بگذار مجالی بیابم
برای خوانش جمهوری بادها و امواج
برای آموختن نقشه های پایابها .

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 6:3 توسط سیما |


برف که می بارد، سپیدی رخوتناک تو پهن می شود روی زمین !...«تو» ذره ذره ، بر گستره سیاه زمین منتشر می شوی تا سپیدی از خاطره خاک خط نخورد !...
برف که می بارد ، ابر اسم تو را بر لب می آرد تا کوه و دشت برای بوسیدن تو آغوش بگشایند رو به آسمان و قند توی دلشان آب بشود از شیرینی آن همه بوسه نیامده !
برف که می بارد ، تو یله می دهی به صندلی ماشین و از چشمهات ، عطر قهوه داغ می ریزد روی صورت شیشه های بخار گرفته تا خواب از سر راننده بپرد ! ...راننده ای که دلش می خواهد سپیدی برفهای دوطرف جاده را با قهوه داغ چشمهات پیوند بزند و تا آن سر دنیا تخت گاز برود !!...
برف که می بارد ، راننده دلش می خواهد بدون زنجیر چرخ ، سر بخورد روی گونه های مه گرفته تو !..آن قدر سر بخورد که بیافتد روی سرخ ترین بوسه جهان!...و بعد یادش بیاید که : ای بابا ! ...ما قرار بود که از جنگلهای سبزشمال سر در بیاوریم ! ..کنار دریای سرخ چه می کنیم ؟؟!!....

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 6:30 توسط سیما |

Tree I

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 6:13 توسط سیما |

در هر حرفی از این نوشته ها، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم.
---------------------------------
استفاده از اشعار و تصاویر وبلاگ در صورت ذکر نام سایت مجاز است

Home
Email
Night Skin