تبليغاتX
یک درخت گیلاس عاشق

 

ديگر اين پنجره بگشاي كه من

به ستوه آمدم از اين شب تنگ

ديرگاهيست كه در خانه همسايه من خوانده خروس

و اين شب تلخ عبوس

مي فشارد به دلم پاي درنگ

ديرگاهيست كه من در دل اين شام سياه

پشت اين پنجره بيدار و خموش

مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش

مست آن بانگ دلاويز كه مي آيد نرم

محو آن اختر شبتاب كه مي سوزد گرم

مات اين پرده شبگير كه مي بازد رنگ

آري اين پنجره بگشاي كه صبح

مي درخشد پس اين پرده تار

مي رسد از دل خونين سحر بانگ خروس

وز رخ آيينه ام مي سترد زنگ فسوس

بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار

خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 9:31 توسط سیما |

 

ای شب، به پاس صحبت دیرین، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاری ام

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو به جز ناله برنخاست

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم

ای روشنان عالم بالا، ستاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید

آری، مگر خدا به دل اندازدش که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله ای تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نی ام که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما – اگر خدا بدهد- عمر دیگری...

 

کلام: فریدون مشیری

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:8 توسط سیما |

 

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدام است، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری ست در هوای تو از آشیان جداست
دل تنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب

کلام: فریدون مشیری

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:1 توسط سیما |

در هر حرفی از این نوشته ها، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم.
---------------------------------
استفاده از اشعار و تصاویر وبلاگ در صورت ذکر نام سایت مجاز است

Home
Email
Night Skin