دیروز به تو فکر می کردم
راستش را بخواهی دیگر فکرهایم تکراری شده است
هر بار همان هزار سوال همیشگی و بی جواب...
تکرار...
کاش به جای این همه دلتنگی و ای کاش ها
فقط یک روز دستهایت تکرار می شد، لبخند ات...
دیروز با خودم تصمیمی گرفتم
می خواهم از امروز تمام خاطراتت را در باغچه خاک کنم
شاید بهار گل دهند و بیایی...
شاید هم نه.. شاید ریشه خاطراتت بخشکد و کسی از جایی یادت را با خود ببرد...
اما من یادت را قاب کرده ام و به دیوار مقابلم کوبیده ام...
شاید قاب برداشته شود، اما سایه سفید رنگش تا ابد روی سیاهی دیوار باقی خواهد ماند...
نوشته: خودم
چند وقتی است سری به کوچه شعر نزده ام
چند وقتی است نگاهت همچون ابرهای بی رمق نیمه تابستان شده است..
و من مطمئن از اینکه "هیچ چیز دوباره مثل قبل نخواهد شد"
می روم...
زندگی جاری است
و تو در بهار
برای شکوفه سیب ات خواهی خواند...
نوشته: خودم
آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
گردون ورق هستی ما در ننوشتی
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان کاج که این غم نکشتی
تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا
حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی ....