تبليغاتX
یک درخت گیلاس عاشق

 

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ برم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبه­رو شدم که می شوم مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 19:39 توسط سیما |

 

عاشقش شدم

با همان نگاه اول

عاشق صداقتش و راستگویی اش

او هم عاشقم شد

با همان نگاه اول

اما وصلت ما رویایی بیش نیست

مثل انتظار بارش برف در نیمه مرداد...

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:16 توسط سیما |

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:52 توسط سیما |

 

و اي دورترين

با تو حرفي دارم

 نزديک !

تو چه مي پنداري؟

عطر يادت را من

به فنا خواهم داد؟

پيچک عشقي را

که تو درخانه ي دل کاشته اي

از تن خويش جدا خواهم کرد؟

موج اندوه تمنايت را

من رها خواهم کرد؟

مي طپد قلبم و با هرطپشي

غير نام تو کسي مي گويد؟

من ز تو سرشارم

من زتو لبريزم

آري اي دورترين نزديک

سينه ام بي تو کويرغم هاست

ابر بي پايانم

قصه ي پاييزم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 20:55 توسط سیما |

 

رها کن مرا در بلنداي تنهاييم

و بگذار در شهر شعرم بمانم

نمي خواهمت اي غريبه

مبادا به همراه من تا حضورم بيايي

که چون تو  بسي  اي غريبه

نشستند  پشت ديوار قلبم

و دزدانه بر آرزوهاي من پا نهادند

شکستند احساس من 

چيني نازک خاطرم را

و رفتند

نمي خواهمت اي مسافر

مبادا تو در کوچه باغ دلم ره بيابي

و پرپر کني غنچه هاي خيالم

مبادا به خلوتگه شعر من پا گذاري

و احساس من را بدزدي

که عمريست در قلب من خانه دارد

و جا پاي هر رهگذر، هر مسافر

نبايد که بر جاده هاي دلم جا بماند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 20:52 توسط سیما |

 

چه بگویم که دل‌افسردگی‌ات
از میان برخیزد؟

چه تواند کرد؟
سردی برف شبانگاهان را،
که پرافشانده به دشت و دامن؟

نویسنده: محمدرضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:47 توسط سیما |

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:10 توسط سیما |

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:5 توسط سیما |

 

آخرین بار

که ماشین از پیچ کوچه بن بست پر از عطر یاس پیچید

آخرین باری بود که دیدمشان...

مادرم گریه کرد

برادرم ساکت بود

و پدرم......

گونه ام را بوسید...

هیچ چیز نگفت... پدرم گریه هم نکرد..

پدرم افتاد... من دیدم که افتاد... می گفت اگر بروم زندگی اش تمام می شود...

لعنت بر دستان نا توانم باد... لعنت...

دلم برایشان تنگ شده است مثل نی نی که بهانه مادر و پدرش را می گیرد...

و مجبورم هر شب گریه هایم را جمع کنم و روی سنتورم بریزمشان...

بر می گردم... دیر یا زود...

من نمی توانم بی مهر زندگی کنم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:56 توسط سیما |

در هر حرفی از این نوشته ها، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم.
---------------------------------
استفاده از اشعار و تصاویر وبلاگ در صورت ذکر نام سایت مجاز است

Home
Email
Night Skin