مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ برم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبهرو شدم که می شوم مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...
عاشقش شدم
با همان نگاه اول
عاشق صداقتش و راستگویی اش
او هم عاشقم شد
با همان نگاه اول
اما وصلت ما رویایی بیش نیست
مثل انتظار بارش برف در نیمه مرداد...
و اي دورترين
با تو حرفي دارم
نزديک !
تو چه مي پنداري؟
عطر يادت را من
به فنا خواهم داد؟
پيچک عشقي را
که تو درخانه ي دل کاشته اي
از تن خويش جدا خواهم کرد؟
موج اندوه تمنايت را
من رها خواهم کرد؟
مي طپد قلبم و با هرطپشي
غير نام تو کسي مي گويد؟
من ز تو سرشارم
من زتو لبريزم
آري اي دورترين نزديک
سينه ام بي تو کويرغم هاست
ابر بي پايانم
قصه ي پاييزم
رها کن مرا در بلنداي تنهاييم
و بگذار در شهر شعرم بمانم
نمي خواهمت اي غريبه
مبادا به همراه من تا حضورم بيايي
که چون تو بسي اي غريبه
نشستند پشت ديوار قلبم
و دزدانه بر آرزوهاي من پا نهادند
شکستند احساس من
چيني نازک خاطرم را
و رفتند
نمي خواهمت اي مسافر
مبادا تو در کوچه باغ دلم ره بيابي
و پرپر کني غنچه هاي خيالم
مبادا به خلوتگه شعر من پا گذاري
و احساس من را بدزدي
که عمريست در قلب من خانه دارد
و جا پاي هر رهگذر، هر مسافر
نبايد که بر جاده هاي دلم جا بماند...
چه بگویم که دلافسردگیات
از میان برخیزد؟
چه تواند کرد؟
سردی برف شبانگاهان را،
که پرافشانده به دشت و دامن؟
نویسنده: محمدرضا شفیعی کدکنی
آخرین بار
که ماشین از پیچ کوچه بن بست پر از عطر یاس پیچید
آخرین باری بود که دیدمشان...
مادرم گریه کرد
برادرم ساکت بود
و پدرم......
گونه ام را بوسید...
هیچ چیز نگفت... پدرم گریه هم نکرد..
پدرم افتاد... من دیدم که افتاد... می گفت اگر بروم زندگی اش تمام می شود...
لعنت بر دستان نا توانم باد... لعنت...
دلم برایشان تنگ شده است مثل نی نی که بهانه مادر و پدرش را می گیرد...
و مجبورم هر شب گریه هایم را جمع کنم و روی سنتورم بریزمشان...
بر می گردم... دیر یا زود...
من نمی توانم بی مهر زندگی کنم ...