تبليغاتX
یک درخت گیلاس عاشق

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:12 توسط سیما |

 
آن‌چنان خسته‌ام
كه
وقتي تشنه‌ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج مي‌كنم
و آب مي‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم
فنجاني آنجا نيست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بيفتم
تا براي‌ِ خود چاي آماده کنم
آن‌چنان بيدارم
كه مي‌بوسمت
و نوازشت مي‌كنم
و سخنانت را مي‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن مي‌گويم
و بيدارتر از آن‍َم
كه چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 14:7 توسط سیما |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:12 توسط سیما |

 

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:52 توسط سیما |

 

دل گفت که وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:36 توسط سیما |

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:48 توسط سیما |

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:50 توسط سیما |

 

صدای کلاغ­ها

رقص قاصدک­ها در هوا

و صدای جیغ بچه­ها

...

پاییز نزدیک است

همیشه پاییز را دوست داشتم

اما امسال پاییز برای من هم

همان پاییز سرد ِ دلتنگ ِ تاریک می­شود...

امسال پاییز

باید به دیاری بروم که در او نیست کسی یار کسی

بدون مادرم که پاک­تر از باران است

بدون پدرم که مثل کوه محکم است

بدون برادرم و بی­بی ام..

تنها باید بروم...

و دیگر شب­ها از لالایی­های مادرم خبری نیست

می­دانم، آنجا همه چیز خواهد بود الا عشق...

یادش به خیر...

دیگر بی­بی ام کنارم نیست که هر وقت از تمام دنیا خسته می­شدم

با حرف­هایش آرامم کند...

این چیزی است که همیشه انتظارش را داشتم و حالا...

تنها چیزی که برایم می­ماند سنتورم است و قلم موهای نقاشی­ام.. شاید هم دو تا مرغ عشق بگیرم..

 تا بشویم سه نفر!

دیگر باید با لم دادن­های زیر سایه درخت مو و خندیدن­های از ته دل خداحافظی کنم

احتمالاً بی خیالی رؤیای از دست رفته­ای خواهد شد

و من به مرور زمان یک آدم سخت و سیاه خوام شد...

اما به مادر و پدر و برادر و بی­بی ام قول داده­ام

من بر می­گردم... سال دیگر یا شاید سال­های دیگر..

بر می­گردم و خورشید را به دستان مهربان مادرم هدیه می­کنم و گل­های یاس و نرگس را به دامانش

 می­ریزم... بوسه بر دستان پدرم می­زنم و تا خانه­ی بی­بی ام یکسره می­دوم...

وقتی همه دوباره پیش هم جمع شدیم باران می­شوم و می­بارم... آن وقت بوی کاهگل و خاک تازه

 کوچه­ باغ­های کودکی­ام تازه شده و زندگی را بار دیگر با تمام وجود احساس خواهم کرد...

فرصت خداحافظی کردن از همه هست... اما تو نیستی... تو رفتی... یاد حرف­هایت می­افتم:

بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی، رفتی...

یادت هست؟

به امید دیدار، محبوبم... دیداری که نه از روی اجبار از جانب تو باشد و نه اکراهی در آن...

و نه بهانه­ای...

 به امید دیدار سرزمین­ام...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:21 توسط سیما |

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:59 توسط سیما |

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 8:48 توسط سیما |

 

بايد فراموشت كنم

چنديست تمرين مي­کنم

من مي­توانم، مي­شود

آرام، تلقين مي­كنم

حالم نه، اصلا" خوب نيست

تا بعد، بهتر مي­شود

فكري براي

اين دل تنهاي غمگين مي­كنم

من مي­پذيرم رفته­اي و

برنميگردي،

مرا هم دیگر نمی­خواهی،  همين

خود را براي درك اين

صد بار تحسين مي­كنم  

كم كم ز يادم مي­روي

اين روزگار و رسم اوست

اين جمله را با تلخي­اش

صد بار، تضمين مي­كنم 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 8:28 توسط سیما |

 

تو تکرار نخواهي شد
انتظار بيهوده است
انتظار سنگي است
براي توازن حيات
و سرنوشت ما چنين بوده است

ببين که چگونه تقدير
خودش را به خواب خواهد زد
تا عادت کنيم به فاصله­ها
و بدانيم خورشيد بي ما طلوع خواهد کرد
و ما در لابلاي خاطره­ها خواهيم پوسيد

افسوس که قانون سرنوشت
تسليم ما نشد
و ما پنهان شديم از چشم­هاي روز و شب
تنها در لفافه­هاي عاشقانه­ي خويش
حيات داشتيم
و شوق ترنم صدايمان
لبريز شاعرانه بود
براي دوباره بودن

اما تو
تکرار نخواهي شد
زيرا تو براي ابديت آمده بودي
از عبورهاي رنگي
براي معنا شدن در خويش
ناب و بي همتا
ماندي و خواهي ماند

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:2 توسط سیما |

 

مرا درياب

در چهار فصل زندگي

تو در کدام سال وماه و روز...احساسات را به باد سپرده بودي

که هر روز... به خاطر...

هرروز  باخودم عهد مي­کردم

که تو را از فردا دوست نداشته باشم

وديگر نگرانت نباشم

ولي فردا... باز ديوانه­تر باز عاشق­تر

و باز به خاطر خوبي­هايم از تو پوزش مي­طلبيدم

غرورم را هر دم به تاراج مي­دادم...

ودر درون  چون آواري فرو مي­ريختم

اي باغبان... داسي بزن....به ريشه منِ

تا نابود شوم...  تا دانه دانه برزمين بپاشم

هيهات... گرچه مي­دانم فردا از اين همه دوست داشتن من

 هزار گندم عاشق­تر جوانه  خواهد زد

اي گمشده احساس درقرون واعصار...

مرا درياب... که بعد ازمن چکاوکي براي تو مثل من نخواهد خواند

وسرو و صنوبري نگران تو نخواهد بود...

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:57 توسط سیما |

 

درجستجوي دست­هاي تو

به اين حقيقت رسيده بودم که پنهاني از چشمانم

و من چشم­هايم را مي­بستم و در تاريکي عميق اين حوالي

به دنبال صداي نجيب کفش­هايت به راه مي­افتادم

بارها زمين مي­خوردم و تو به زمين خوردنم مي­خنديدي

به چشم­هاي بسته و پاهاي هراسانم

اما دوباره با دو دست لرزانم از جا بلند مي­شدم و عميق­تر به صداها گوش می­سپردم

صداي پاهايت که در گوشم زمزمه گر شد

چشم­هايم را باز کردم 

و تو را ديدم كه به زندگي بي من انس گرفته­اي

و من در سکوتي هميشگي پنهان شدم

مي­دانم روزي براي يافتن من چشم­هايت را مي­بندي

و به دنبال صداي کفش­هايم گوش­هايت را تيز مي­کني

اما افسوس!!!

ديده که بگشايي نمي­يابي مرا

چرا که من کفش­هايم را درآورده­ام و با پاي برهنه از سرزمين تو رفته­ام

افسوس..

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 22:49 توسط سیما |

 

"بهترين قصه گوي دنيا هم

قصه اي ندارد

براي شب هاي دلتنگي و تنهايي..."

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 19:32 توسط سیما |

 

" من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،

خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،

همدیگر را نگاه کردیم،

شاید قرنها طول کشید،

وقتی که سکوت شکسته شد،

من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،

که می گفتند بهشت است!

و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!

و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده."

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:4 توسط سیما |

 

دست­هایم پر شده از پینه­های انتظار

گفته بودی

خواهی آمد وقت لبخند بهار

من صبورم

صبر اما ناشکیبی می­کند

شاید او هم

با دل تنگم غریبی می­کند

در سکوتم

جاری است آهنگ پاک یاد تو

گفته بودی: در نماز سروها داری حضور

چاره­ای کن

  راه سبز عشق را گم کرده­ام...

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:2 توسط سیما |

 

تقویم سال های گذشته پر از روزها ئی که من ورقشان زدم و تو آنها را خاطره کردی ...

روزهائی پر از کار , کار و کار , برای فرار از دلتنگی ها ...

روزهائی پر از دلتنگی های بی امان , پاسخی برای تنهائی ها ...

روزهائی پر از تنهائی , که معنائی برای سکوتم بود  ...

روزهائی پر از سکوت , به امید تولدی دوباره ...

روزهائی پر از انتظار , به دنبال تکه ای زندگی ... 

روزهائی که با بهائی سنگین در ها را باز گذاشتم , اما ...

خاطره ها چه شیرین چه تلخ ...

                                             مهم بودن هاست که دورادور بودی   "

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 13:14 توسط سیما |

 

چه بگویم؟

چند سالی است

هر چه از او خواسته­ام

عقده­اش را بر دلم نهاده است...

چه بگویم؟

امروز آتش زیر خاکستر داغ تو

با وزیدن کلامت

باز تازه شد...

امروز برای هزارمین بار و از ته دل

از خدا خواستم که بیایی

اما...

عقده­ای بر دلم است...

چند سالی است...

 

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 8:17 توسط سیما |

در هر حرفی از این نوشته ها، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم.
---------------------------------
استفاده از اشعار و تصاویر وبلاگ در صورت ذکر نام سایت مجاز است

Home
Email
Night Skin