تبليغاتX
یک درخت گیلاس عاشق

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 13:21 توسط سیما |

دیشب بعد از سه سال... پانزده دقیقه نوشته هایت را خواندم.......

تو بودی که می نوشتی

تلخ، سنگین و امیدوار...

من دل ام  پر می زد و تو همچنان بی خیال

رفتی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:12 توسط سیما |

Remembrance of autumn II.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:11 توسط سیما |

وقتی که خوش تراش ترین تن ها را

به سکه ای میتوان خرید

دریغا...

دریغ

که نیازبه کیمیای عشق افتد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 14:18 توسط سیما |

* *

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:41 توسط سیما |

ترسم که نمانم من از این رنج....

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:8 توسط سیما |

استاد پایور در سن ۷۷ سالگی درگذشت.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 8:26 توسط سیما |

لواشك مي خورم و غصه مي خورم و تلخ مي گذرد و سخت مي گذرد

  و نمي گذرد این روزهای بی تو‬...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:57 توسط سیما |

من ساعت هفت می رسم
ستارهٔ شب ساعت شش به آسمان
و دلدادهٔ من ساعت هشت به دیدارم
اما ساعت هشت چه دور است

تسکین دردی که تمام روز با من است
تنها تماشای عقربه‌های ساعت است
که در تقلایند
تا ساعت هشت را به من برسانند...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:16 توسط سیما |

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:29 توسط سیما |

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 8:46 توسط سیما |

Birds #6

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:2 توسط سیما |

خدايان نجات‌ام نمي‌دادند
پيوند ِ تُرد ِ تو نيز
نجات‌ام نداد
 

نه پيوند ِ تُرد ِ تو
 

                              نه چشم‌ها

                                                                           و نه دست‌های‌ات

 

کنار ِ من قلب‌ات آينه‌ئي نبود

کنار ِ من قلب‌ات بشري نبود...

دوست ات داشتم

و افسوس

که همه چیز را خودت خراب کردی و رفتی

مطمئن باش که

هیچ وقت نمی بخشم ات حتی اگر خدا بخواهد...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:14 توسط سیما |

Made for walking

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:27 توسط سیما |

تنهایم بگذار که باز هم

مثل همیشه

چو ریگ بیابان

دروغ می گویی...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:21 توسط سیما |

serenity

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:58 توسط سیما |

ميان خورشيدهاي هميشه ،
زيبايي تو ، لنگري ست ؛
خورشيدي که
از سپيده دم همه ستارگان ،
بي نيازم مي کند.
نگاهت ،
شکست ستم گري ست ؛
نگاهي که عرياني روح مرا ،
از مهر ،
جامه اي کرد ؛
بدان سان که کنونم ،
شب بي روزن هرگز ،
چنان نمايد که کنايتي طنز آلود بوده است ؛
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز ديگري ست .
آنک چشماني که خميرمايه مهر است
وينک مهر تو :
نبردافزاري ،
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه کنم .
آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم ،
به جز عزيمت نابه هنگامم گريزي نبود ،
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب هاي هميشه
زيبايي تو
لنگري ست.
نگاهت
شکست ستم گري ست.
و چشمانت
با من گفتند
که فردا
روز ديگري ست.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:44 توسط سیما |

 

 زدلبرم که رساند نوازش قلمی؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:12 توسط سیما |

من لب می خواهم

لب هایت را به من بده

تا در آنها بریزم کلماتی را که

یک عمر

آرزوی شنیدن اشان را از دهان ات داشتم...

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:8 توسط سیما |

تو به من گفتی : هرگز...

و مرا تلخی این "هرگز"

کشت...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:27 توسط سیما |

در هر حرفی از این نوشته ها، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم.
---------------------------------
استفاده از اشعار و تصاویر وبلاگ در صورت ذکر نام سایت مجاز است

Home
Email
Night Skin