دیشب بعد از سه سال... پانزده دقیقه نوشته هایت را خواندم.......
تو بودی که می نوشتی
تلخ، سنگین و امیدوار...
من دل ام پر می زد و تو همچنان بی خیال
رفتی ...
وقتی که خوش تراش ترین تن ها را
به سکه ای میتوان خرید
دریغا...
دریغ
که نیازبه کیمیای عشق افتد...
ترسم که نمانم من از این رنج....
استاد پایور در سن ۷۷ سالگی درگذشت.
لواشك مي خورم و غصه مي خورم و تلخ مي گذرد و سخت مي گذرد و نمي گذرد این روزهای بی تو...
من ساعت هفت می رسم
ستارهٔ شب ساعت شش به آسمان
و دلدادهٔ من ساعت هشت به دیدارم
اما ساعت هشت چه دور است
تسکین دردی که تمام روز با من است
تنها تماشای عقربههای ساعت است
که در تقلایند
تا ساعت هشت را به من برسانند...
خدايان نجاتام نميدادند
پيوند ِ تُرد ِ تو نيز
نجاتام نداد
نه پيوند ِ تُرد ِ تو
نه چشمها
و نه دستهایات
کنار ِ من قلبات آينهئي نبود
کنار ِ من قلبات بشري نبود...
دوست ات داشتم
و افسوس
که همه چیز را خودت خراب کردی و رفتی
مطمئن باش که
هیچ وقت نمی بخشم ات حتی اگر خدا بخواهد...
تنهایم بگذار که باز هم
مثل همیشه
چو ریگ بیابان
دروغ می گویی...
ميان خورشيدهاي هميشه ،
زيبايي تو ، لنگري ست ؛
خورشيدي که
از سپيده دم همه ستارگان ،
بي نيازم مي کند.
نگاهت ،
شکست ستم گري ست ؛
نگاهي که عرياني روح مرا ،
از مهر ،
جامه اي کرد ؛
بدان سان که کنونم ،
شب بي روزن هرگز ،
چنان نمايد که کنايتي طنز آلود بوده است ؛
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز ديگري ست .
آنک چشماني که خميرمايه مهر است
وينک مهر تو :
نبردافزاري ،
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه کنم .
آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم ،
به جز عزيمت نابه هنگامم گريزي نبود ،
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب هاي هميشه
زيبايي تو
لنگري ست.
نگاهت
شکست ستم گري ست.
و چشمانت
با من گفتند
که فردا
روز ديگري ست.
زدلبرم که رساند نوازش قلمی؟
من لب می خواهم
لب هایت را به من بده
تا در آنها بریزم کلماتی را که
یک عمر
آرزوی شنیدن اشان را از دهان ات داشتم...
تو به من گفتی : هرگز...
و مرا تلخی این "هرگز"
کشت...