زدلبرم که رساند نوازش قلمی؟
من لب می خواهم
لب هایت را به من بده
تا در آنها بریزم کلماتی را که
یک عمر
آرزوی شنیدن اشان را از دهان ات داشتم...
تو به من گفتی : هرگز...
و مرا تلخی این "هرگز"
کشت...
آنقدر زیبایی که نزدیک است باران بیاید...
ديدي آخر تنها ماندي به درد ...
در زمستان وقتی برف می بارد، کوه ها عروس می شوند
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند...
....
روزی که تو باز آیی
با این دل غم پرور
من با تو چه خواهم کرد....
روا بود آیا که این چنین دل ببری؟
....
باد
همیشه یکسان خواهد ورزید
اما نه برای تو ...
آنجا که تو باشی
باد همیشه بی قرار و نابسامان
به فریاد بدل می شود
به سوز دل
و هیاهو
و گم می شود در خرمن بی کرانه گیسوانت ...
بسان نسیمی از روی خود برخواهم خاست،
درها را خواهم گشود...
زخمی از زمانه و خسته از خیال ها
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها
برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی
نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام
بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
.... در مسیر باد ها....
هرچه داغ را به دل سپرده ام
هرپه درد را به جان خریده ام
.... در عبور سال ها.....
سبز بود و بزرگ
وقتی افتاد
نگاه نکردم
اشکی نریختم
و حالا
در این گرمای نفرت انگیز مهر های دروغی
در این "قربانت روم" های اجباری
دلم برای سایه خنک اش، سادگی اش و مهربانی های شبانه اش تنگ است
تمام اشک هایم را جمع کردم ام در چاله ی آبی
تا شاید یک روز، جایی به کارم آیند
...
دلتنگ ام آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من...
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت...
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و
روز
در دلم می گريند...