تبليغاتX
یک درخت گیلاس عاشق

چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک
اشک باغبان پیر رنجور است
که شب ها راه پیموده
همه شب تا سحر بیدار بوده
تاک ها را آب داده
پشت را چون چفته های مو دو تا کرده
دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این خون است
خون باغبان پیر رنجور است
چنین آسان مگیریدش
چنین آسان منوشیدش
شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم
و یا در خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
شرابش از کجا خوانید ؟ این مستی نه آن مستی است
شما از خون من مستید
از خونی که می نوشید
از خون دلم مستید
مرا هر لفظ ، فریادی است کز دل می کشم بیرون
مرا هر شعر دریایی است
دریایی است لبریز از شراب خون
کجا شهد است این اشکی که در هر دانه ی لفظ است ؟
کجا شهد است این خونی که در هر خوشه ی شعر است ؟
چنین آسان میفشارید بر هر دانه ی لبها را و بر خوشه دندان را ؟
مرا این کاسه ی خون است
مرا این ساغر اشک است
چنین آسان مگیریدش
چنین آسان منوشیدش

<شعر انگور . نادر نادر پور . ۳۵ - ۱۳۳۴>

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 9:13 توسط سیما |

Untitled

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:28 توسط سیما |

ای خداوند

سوختم...

کاری بکن.....

آتش گرفتم

پس آب کوثرت کجاست؟

پس کجاست آنکه قرار است بیاید و دواها را، نان را و خوشبختی را قسمت کند...

ای خدا، کاری بکن...

<خودم>

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 20:24 توسط سیما |

? how long

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:4 توسط سیما |


آیا دوباره نیمه های ظهر

دوان دوان از پله های خانه قدیمی مادربزرگ بالا خواهم رفت؟
و از آسمان بالای سر تکه ای نور خواهم چید؟
نه...
بازگشتی در کار نیست
و این، ناتوانی دست هایم را می گویم
زهری است که هزاران بار در روز به قلبم می ریزد
و دردش اشک را بر چشمانم جاری می کند
من گم شده ام
در دوردست هایی که روزی وجود داشتند
و عجیب دلم لک زده برای مرغزار های سبز و نسیم خنک صبحگاهی
و بوی گس کاج در هوا
و انگورهای درشت و شیرین...
هر روز با خدا معامه ای می کنم
از او می خواهم مرا باز گرداند به کودکی، به خانه مادربزرگ، به سو سوی چراغ نفتی روی کرسی و برف درشت نرم سرد پشت شیشه باغ...
اما
روزها رفتند و می روند
و من هر روز پیر تر و غمگین تر
به امید قولی که خدا داده است می مانم
شاید هزار سال دیگر
چه کسی می داند؟ ......

<خودم>

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:55 توسط سیما |

We do weddings anywhere . Contact us if you want the you day captured with a style you will...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 21:45 توسط سیما |


Autumn

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 19:3 توسط سیما |


وقتی من رفتم
پشت سرم آب ریختند و قرآن خواندند...شاید بر گردم..
حیف...که ریشه هایم در خاک مانده
و ساقه های جوانم شکسته اند..
کاش پدرم بود و با دستان نیرمند اش یاریم می کرد
و مادرم که بوی پیراهن اش نفس حیات بخش زندگی ام بود...
راستی، می دانستی؟ من مدت ها است که مرده ام
و پشت سر مرده کسی آب نمی ریزد...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 21:12 توسط سیما |


Mount Rainier Wildflowers

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 22:3 توسط سیما |


و صدایش

صدای داود است کز صدایش مست می شد آسمان

طلوع بی نظیر همایون پیروز باد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:33 توسط سیما |

Brandywine Provincial Park

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 21:53 توسط سیما |

صبح شادی رسید خنده زنان

کار خود کرد گریه های سحر

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:10 توسط سیما |

قبول است

استعفا می دهم...از انسان بودن...

من خیری از انسان ها ندیدم و شاید خیری هم به کسی نرسانم

پس استعفا می دهم

مرا از این شهر متمدن امروزی باز گردانید به همان غار های سنگی هزار سال پیش

بوی انسانیت در آنها بیش تر جاری است...

کوچه باغ های سرسبز و سرشار از بوی یاس و اقاقی

مرا باز گردانید به عصر زندگی

من بیزارم از خودم، از مردم، از شهر...

دلم هوای گورستان را کرده است...سکوتی مطلق..و مرده هایی که شاید آرامش داشته باشند...

دلم برای لختی سکوت لک زده است..

خدا

دیگر امیدی ندارم؛ جانم از تو؛ فقط آرامشی عطایم کن...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:45 توسط سیما |

روزهاست

از سقف لحظه هایم

یاد تو چکه می کند

.
.

.

اگر باران بند بیاید

از این خانه خواهم رفت ...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:21 توسط سیما |

Life in the Alpine

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:30 توسط سیما |

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:10 توسط سیما |

ومن همچنان تنهایم واین تنهایی تاریک وتلخ را
هیچ کس درک نمی کند,هنوزهم من درپیچ وخم
نادانسته هایم پرسه می زنم,هنوزراه حلی برای این
دلتنگی مرگ آور پیدانکرده ام...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:8 توسط سیما |

خداوندا مرا آن ده که آن به

نبودن قید ناز این و آن به

در این بی خانمانی های احساس

نماندن زیر چتر عاشقان به

عجب رسم قشنگی گشته امروز

که بازی با دل خونین دلان به!

در این آشفته بازار دو رنگی

گریز از حیله ی بازاریان به

دل خود را نگه دار از غریبان

که سنگی از دل صاف و روان به

اگر عاشق شدی آویز گوشَت:

که مال و زر ز احساس گران به

حساب کار دنیا قیل و قال است

در اینجا بستن راه زبان به

اگر گویی ز احساست غریبی

اگر بندی زبانت مرگ از آن به

نگفتن بهتر از نجوای بی سود

که حرف دل نگفتن با خران به

عجب اضداد با هم همنشین اند!

ز عقل و دل یکی باشد میان به

ز دنیا دل بریدن سخت کاریست

ولیکن صحبت افلاکیان به
!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:3 توسط سیما |

دل تنگ ِ دل تنگ ام

و راه فراری نیست از این دلتنگی

بار زندگی بر دوشم سنگین

و آوای نا امیدی ام بلند

پنجره ای گشوده نیست به باغ مهتاب

اینجا تاریک ِ تاریک است

شمع امیدم از اشک هایم خیس

و به هیچ حیله ای دیگر روشن نمی گردد

اینجا تاریک ِ تاریک است...

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:14 توسط سیما |


آنقدر زيبايي كه نزديك است باران بيايد.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:8 توسط سیما |

در هر حرفی از این نوشته ها، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم.

Home
Email
Night Skin